برگی از خاطره یک نیکوکار
آن روز، وقتی پایم را به حیاط آن مدرسه محقر در حاشیه اصفهان گذاشتم، فکر میکردم فقط برای تعمیر یک شیرآب شکسته یا رنگ کردن چند دیوار آمدهام. هوا سرد بود و باد، خاک حیاط را با خود میچرخاند. اما چیزی که دیدم، نه خاک بود و نه فرسودگی دیوارها…
چشمم به ردیفی از دوچرخههای آبی رنگ شهرداری افتاد، همانها که معمولاً در خیابانهای شلوغ شهر میبینیم و بصورت اینترنتی شهرداری کرایه می دهد . کنار هر کدام، دانشآموزی با چشمانی درخشان و لبخندی از سر هیجان ایستاده بود، گویی بالی برای پرواز پیدا کرده باشند.
مدیر مدرسه کنارم آمد و شروع به صحبت کرد: “چند تا از بچههای ما… راهشان تا مدرسه خیلی دور است. بعضیها صبح باید ازخانههای دوردست بیایند. بعضی روزها، از بس خسته بودند، یا پول کرایه نداشتند، اصلاً نمیآمدند.”
به آن ردیف دوچرخه ها نگاه کرد چشمهایش نمناک شد: “با شهرداری صحبت کردم. گفتم مسئولیتش با من. هزینهاش را خودم میدهم. فقط بگذارید این بچهها با این دوچرخهها بیایند و بروند. حداقل نگران دیر رسیدن و خستگی راه نباشند… و کمی شادی و سبکی را در راه سختشان احساس کنند.”
یکی از دانشآموزان کوچک، به سمت دوچرخهاش دوید. دستش را روی فرمان گذاشت، انگار گنجی پیدا کرده باشد. نگاهش پر از غرور و مالکیت بود. نه مالکیت بر یک وسیله، که مالکیت بر فرصتی برای “رسیدن”.
در آن لحظه، به یاد مبلغ ناچیزی افتادم که برای کمک در نظر گرفته بودم. احساس کردم خیلی کوچک است. اما وقتی به ایده مدیر نگاه کردم، فهمیدم که بزرگترین کمکها همیشه پولی نیستند. گاهی یک فکر خلاق، یک پیگیری خستگیناپذیر و قلبی که برای چند کودک تپش بیشتری دارد، میتواند معجزه کند.
آن دوچرخههای آبی، دیگر فقط وسیلهای برای جابهجایی نبودند. آنها بالهایی بودند برای کودکانی که میخواستند از تله فقر و دوری راه فرار کنند. آنها نشان میدادند که کسی هست که راه طولانی و خاکی آنها را دیده، و سعی کرده سنگهایش را کمی هموارتر کند.
وقت ترک مدرسه، باد همچنان میوزید، اما دیگر خاکی در کار نبود. فقط صدای زنگ دوچرخهها در گوشم پیچیده بود، صدایی که مانند نوید یک حرکت، یک شروع تازه، در آن حیاط محقر طنین میانداخت. و من مطمئن بودم که کمک کوچک من، حالا به جایی میرسد که یک مدیر دلسوز، هر صبح با چشمانی منتظر، منتظر دیدن آن بچههاست که با دوچرخههای آبی، مثل فرشتههایی سبکبال، به سمت آیندهای بهتر میدوند.