خاطرات

برگی از خاطره یک نیکوکار

آن روز، وقتی پایم را به حیاط آن مدرسه محقر در حاشیه اصفهان گذاشتم، فکر میکردم فقط برای تعمیر یک شیرآب شکسته یا رنگ کردن چند دیوار آمده‌ام. هوا سرد بود و باد، خاک حیاط را با خود می‌چرخاند. اما چیزی که دیدم، نه خاک بود و نه فرسودگی دیوارها… چشمم...

بیشتر...